تبليغاتX
هق هق شبانه ... رفتنت موج غریبی است که دل می شکند

من تو را به باغ خود خواهم برد

وبه وسعت یک کاج

برایت از تنهائیم خواهم گفت

تورا با همه ی برگ های باغ آشنا خواهم کرد

وتو را با آواز گنجشک های پرسه زن همراه خواهم کرد

آه....که این همه نا امیدم

از طلوع

وفریاد

و تنها لبریز ازخاکستری

و از چیزی مانند تردید

دلهره

اضطراب

ودر پایان نیز تنها ئیم

که چقدر دلم پر است از این درد دل ها برایت

و باز

درباغ خویش خواهم گرداند تو را

گرد دایره ی همه ی لحظه های عمرش

زیر هر بوته ی دیوانگی اش

تصاویر بیتوته کردن هایم را

و کز کردن هادر کنج انزواهای پاییزیم

و گریختن به گریستن را نشانت خواهم داد

همه جای باغ را

من به تو

می شناسانم

جاهایی که جای کسانی بودند و نبودند

و نیستند را

سایه هائی که باید شنیده می شد

وبعد از ظهر هائی که باید متبسم می بود را

و آفت هائی که نباید می آمد و آمد

و خواهد آمد را

تا واژه هایمان را

نه...نه...

واژه هایم را

تکه تکه هایم را

همه ی مرا و نه غیر از هیچ مرا ببینی

ببینی که زیستن من

سبز بودن من

ودرخت شدن من

در برهوت این کویر

نه به خورشید مدیون بود و هست

و نه به شعری که در بالاخره ای نیز خواهد مرد

و نه قانونی که تو گفتی لعنتی

و هست

- و خواهد بود شاید ...................

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:9 AM  توسط یاس سفید | 
 

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:51 AM  توسط یاس سفید | 

هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد..........

 

 

هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد..........

زندگی شاد است غمگینش مکن
زندگی یعنی برگ یک کتاب
"
یاس زرد"
میتوان در گوشه ای خاموش و سرد
مشعلی از مهربانی برفروخت
میتوان یک شب به قلب شب بتاخت
سینه ی شب را شکافت
ماه را ازاد کرد
میتوان با اب چشم
زنگ دلها را زدود
میتوان دستی گرفت
میتوان راهی نمود
میتوان در دفتر ذهن کسی
جاودان شد...با شکوه...
دست در دست نسیم
پای در راه طلوع
میتوان تا کوه نور
ره سپرد و نور شد
با نگاهی گرم یخها را شکست
با سلامی نرم سنگی اب کرد
میتوان دل بست و جان اباد کرد
میتوان اهسته خواند
شهر باران در بهار
تا ببینی در نگاه یاس زرد

 

آغاز دوباره زندگی آغاز بهار آغاز فصل عشق بر همه مبارک باد

 

تمام روزهایتان بهاری و سبز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:3 AM  توسط یاس سفید | 

خدایا در دلهامان قرار ده عطش دوست داشتن را که تو خود بنیان جهان با عشق آغاز نمودی!

 

 

آن هنگام که آن بوته خار به



روي زمين تنها بود، خداوند گل سرخي



را در کنارش روياند، آن گل در کنار آن بوته خار، شکفت



خداوند برگشت



و آن گل را از روي زمين با خود به آسمان برد



اما آن گل ديگر هرگز نشکفت، نشکفت! آري



آن گل سرخ ريشه اش را پيش آن بوته خار به روي



زمين جا گذارده بود، آخر! آن گل به آن بوته خار دل بسته بود



و آن هنگام بود که خداوند گريست.... گريست.... و عشق را آفريد.

 

 

عشق یعنی یک نفس همراه شدن با موج

عشق یعنی گذر از کوچه باغ خاطره           یعنی فرار از همه غوغا

عشق سایبانی است که در آبی ترین فصلها می روید

عشق یعنی سکوت و تنهایی          یعنی آه نیمه شب

با نگاه حرف زدن و دریایی از اشک شبانه

عشق یعنی سپید و رویایی    از قرمز کلبه ساختن     و از دل آواز خواندن           عشق یعنی گل سرخ...............

  

((روز زیبای عشق بر تمامی عاشقان مبارک))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:1 AM  توسط یاس سفید | 
 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد                    

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت              

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست           

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست               

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا میشد                     

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو می رفت و می دیدم                 

که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11:45 PM  توسط یاس سفید | 

 

بنال ای نی که من غم دارم امشب

نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از دست غم یار

هم از غم چشم مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی میکند حیف

که یار از این میان کم دارم امشب

چو عصری آمد از در گفتم ای دل

همه عیشی فراهم دارم امشب

ندانستم که بوم شام غمگین

به بام روز خرم دارم امشب

برفت و کوره ام در سینه افروخت

ببین آه دمادم دارم امشب

به دل جشن و عروسی وعده کردم

ندانستم که ماتم دارم امشب

درآمد یار و گفتم دم گرفتیم

دمم رفت و همه غم دارم امشب

به امیدی که گل تا صبحدم هست

به ﻣﮋگان اشک شبنم دارم امشب

مگر آبستن عیسی است طبعم

که بر دل بار مریم دارم امشب

سر دل کندن از لعل نگارین

عجب نقشی به خاتم دارم امشب

اگر روئین تنی باشم به همت

غمی همتای رستم دارم امشب

غم دل با که گویم شهریارا

که محرومش ز محرم دارم امشب........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:43 PM  توسط یاس سفید | 

دير گاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد...

       تا نبينم كه چه تنها شده ام.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:57 PM  توسط یاس سفید | 

 

گفته بودم از زمستان، فصل بی برگی، فصل چون من!

سرودی تازه گرد آرم برایت ای بهارین جلوه رستن

و حال این عهد با آگاهی از هجران نابهنگام تو بسیار سنگین است

برف! این آسمانی خوشه بسیار دانه، نک حدیث شعر غمگین است

می گویم ز برف و سختی و سرما

به تلخی می سرایم زمهریر بی تو بودن را

به امیدی که بعد از سردی و تردید، عبور از فصل بی خورشید

بر دروازه دیدار موعود سرشت و سرنوشت من

بهار روی پر مهر تو می خندید

و حالا این من و این ناله های سرد...

سرودی سخت، بی هنجار و معنی چون هجوم درد

آری اینک می سرایم من زمستان را...

خبر ناباورانه سرد و رویین بود

بهارت رفت یارت رفت

شنیدم تا، تمام هستیم یک سر به غارت رفت

بت من را کدامین سنگ بدفرجام نشان کینه خود کرد

کدامین چهره بدخیم بدکردار

آسمانی صورتم را اینچنین آیینه خود کرد

دست تقدیر که بود؟ از آستین شوم نیرنگ کدامین زخم بیرون شد؟

دل نرم من از این فتنه و آشوب

دوباره سخت مجنون شد

سرم مدهوش دلم پرجوش

نگاهم کوهی از یخ کوهی از اندوه بی پایان

اهورای من ای هنگام نامیرا

این صدپاره خونین که دل خوانند

دگر مدفون آوار است

هر یک پاره اش تمثیلی از جان کندنی زار است

من سرمست پر شور پر از امید!

به جای آنکه گویم شعر مستان را

به جام غم به هذیانی لبالب می سرایم

                                                   مرگ را

                                                       شعر زمستان را........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:42 PM  توسط یاس سفید | 

 

تـو را با ديگری ديدم که گـرم گفتـگــو بــودی
با او آهسته ميرفتی سراپا محــو او بــودی
صدايت کردم و بـر من چو بيگانه نگــه کـردی
شکستـی عهد ديرين را گنه کــردی، گنه کـردی
گناهت را نمی بخشم
چه شـبـها را که من تنها به ياد تو سحـر کــردم
چه عـمری را که بيهوده به پای تو هـدر کـردم
تو عـمرم را هـدر کردی گنه کردی، گـنه کردی
گناهت را نمی بخشم
همـين بود آن صفايی را کـه ميـگفـتی
؟!
همـين بود آن وفايی را کـه ميـگفـتی
؟!
تو کـه خـود اين چـنين بـودی،

چـرا روزم سـيه کـردی؟؟ گـنه کردی، گنه کردی


     گناهت را نمی بخشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:52 PM  توسط یاس سفید | 

 

کسی ما را نمی پرسد کسی تنها يی ما را نمی گريد

دلم در حسرت يک دست

دلم در حسرت يک دوست

دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است

کدامين يار ما را می برد

تا انتهای باغ بارانی

کدامين آشنا آيا

به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را

 

واما با توام

ای انکه بی من
مثل من

تنهای تنهايی

تو که حتی شبی را هم

به خواب من نمی آيی.


تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت

التيام دستهايت را

دريغ از ما نمی کردی

من امشب از تمام خاطراتم

با تو خواهم گفت

من امشب با تمام

کودکی هايم برايت اشک

خواهم ريخت


من امشب

دفتر تقويم عمرم را

به دست عاصی دريای نا آرام خواهم داد

همان دريا که می گفتی

تو را در من تجلی می کند

ای دوست

همان دريا که بغض شکوه ها يم

در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت

 

واما با تو ام

ای انکه بی من مثل من

تنهای تنهايی

کدامين يار ما را می برد

تا انتهای باغ با رانی...................

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:46 PM  توسط یاس سفید | 
 

پلك اين پنجره‌ي خسـته اگر باز شـود

آسمان با دل بي حوصله دمساز شود

كيست در كــوچه‌ي دلواپسيم جز غــم تو

تا شــبي با من غربت زده همراز شــود

روزهايم همه تكراري و سردند و غريب

كاش ميشد شب چشمان تو آغاز شود

بي تو اي همدم آبي‌تـر از آهـنگ طـلوع،

بشـكند بالم اگر تشنه‌ي پرواز شود

داغ تـلخيسـت به پيشـاني خـورشـيد اگر

آســمان با شـب دلمرده هم‌آواز شـود

اي تو خورشــيد! به پا خيز كه با چشــمانت

قفل صد صبح دل انگیز خدا باز شود...........

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:40 PM  توسط یاس سفید | 

 

من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر و نسيم

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به تنهايي خود مي مانم.

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيد

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي