X
تبلیغات
هق هق شبانه
 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدایرا
با او بگو حکایت شب زنده داری ام

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری ام

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگاه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمیرود
هر چند بسته مرگ کمر در هلاک من

ای آسمان به سوز دل من گوا باش
که از دست غم به کوه و بیابان رفته ام

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگار
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند که من آن نیم که رو کنم به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر دیگری

ای شب به پاس صحبت دیرین خدایرا
با او بگوحکایت شب زنده داری ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری ام.....................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:24 AM  توسط یاس سپید | 

عشق تو بر قلب خنجر میزند
قلب هم در سینه پر پر میزند
تشنه جام نگاهت گشته ام
حیف خون دل به ساغر میزند
با وفا غم ؛همنشین و همدمم
هر شب و هر دم به من سر میزند
من سراسر عشق و شور و مستیم
هستیم را عشق آذر میزند
این نه من صید نگاهت گشته ام
تیر چشمت قلب کافر میزند
تا به کی در انتظاری ای خزان
جای او غم بر دلت در میزند
جای او غم بر دلت در میزند............

 

جور زمانه مهر تو از دل جدا نکرد

                               ما را به زیر سنگ جفا بی وفا نکرد

آیین عشق و عطوفت طریق ماست

                             ای آرزوی دل ، دل ما که خطا نکرد!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:35 AM  توسط یاس سپید | 

 

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بی تو بهار می میرد

چگونه بی تو بمانم بدان بهانه من

دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست

بدان که قصه احساس قصه ای نیلی است

بیا و قصه او را دوباره باور کن

به جای هجرت و اندوه و بی قراری و درد

بیا و از سر لطفت تو فکر دیگر کن

پرنده از غم هجران تو چه باید کرد؟

دلم برای نگاهت بهانه می گیرد

دلم اگر بروی در خزان هجرانت

چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد

کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی

میان هاله ای از انتظار می مانم

به جان برگ گل یاس باغ دل سوگند

قسم به عاطفه یک نگاه دریایی

قسم به بارش شمع وجود یک انسان

قسم به شهر پر از ساکنان رویایی

قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب

قسم به ترجمه نیلی شکیبایی

قسم به عاطفه نقره فام چشمانت

قسم به هجی مفهوم یک شکوفایی

بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد

دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند

بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد

دگر میان چمن بلبلی نخواهد خواند

شکسته می شود از دوریت بلور دلم

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

بدون تو دلم همیشه از تب خواهد سوخت

بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست

بمان همیشه که بی تو ترانه بودن

میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

بدان اگر بروی کار باغ چشمانم

همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست

غم نبودن تو در کنار من سخت است

حضور آبیت اینجا چقدر زیبا بود

چگونه می شود اکنون میان غربت باغ

بدون زمزمه آبی تو اینجا تنها بود

چه لذتی است درون نگاه پر نورت

بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن

ببین چه درد بزرگی است غربت دو نگاه

بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن

تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم

ز قطره قطره باران اشک نمناک است

ز سقف نیلی چشمم چکید قطره اشک

تو را قسم به شقایق بمان ستاره من

بگو ستاره کنارم همیشه خواهی ماند

بگو که قلب من از انتظار لبریز است

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز است

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون تو ببین آفتاب کمرنگ است

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است............
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:6 AM  توسط یاس سپید | 

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسيم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهايی خود می مانم

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی

گيسوان تو به يادم می آيد

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو، چشمه شوق

چشم تو، ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن

كه بهاری ديگر

                  پاورچين پاورچين

از دل تاريكی می گذرد

و تو در خوابی

              و پرستوها خوابند

و تو می انديشی

               به بهاری ديگر

                         و به ياری ديگر

نه بهاری

        و نه ياری ديگر؛

حيف،

       اما من و تو

                          دور از هم می پوسيم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بی تو در اين لحظه ی پر دلهره است

ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست

از سر اين بام

            اين صحرا

                       اين دريا

                               پر خواهم زد

                                             خواهم مرد

غم تو اين غم شيرين را

                               با خود خواهم برد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:7 AM  توسط یاس سپید | 

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها  اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید؟

از دورویی و جفای ساکنان خاک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید؟

ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشوده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟؟؟؟

 

آری این منم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:11 AM  توسط یاس سپید | 

 

نامه رسان نامه من دیر شد                 کودک ولگرد فلک پیر شد

خون به رگ زال زمان شیر شد         برده بیچاره ز جان سیر شد

نامه ما را نکند باد برد

                یا که فرستنده اش از یاد برد

                               یا دگری بر دگری داد برد

                                                 صید شد اندر ره و صیاد برد

نامه وامق به عذرا رسید               دستخط قیس به لیلا رسید

نامه یوسف به زلیخا رسید              نامه رسان جان به لب ما رسید......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:12 AM  توسط یاس سپید |